تبليغاتX
برگ

برگ

 

هنوز زنده ام.

الان یادداشت قبلی ام را دوباره خواندم. یادداشتهای دیگران را هم. من هم از بیماری می ترسیدم ولی زمانی آمد که مجبور شدم بپذیرم که بیمارم. سخت بود ولی تا اینجایش را که ایستاده ام. بقیه اش را هم خدا کریم است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

جمعه می روم. انشاءالله. رادیو دارد در مورد فردوسی حرف می زند، شود کوه آهن چو دریای آب/ اگر بشنود نام افراسیاب.

امروز خیلی خوب بود. آدم وقتی می فهمد که دیگران چقدر دوستش دارند و حاضرند در صورت لزوم حمایتش کنند، آرام می شود.

چقد این دو زن را دوست دارم. در حقیقت آن سه زن بودند ولی یکیشان آرام و باسختی با سرطان مبارزه کرد و درگذشت. امیدوارم این دو زن بمانند. نمی دانم آدم چقدر طاقت دارد ولی می دانم این همه در طاقت همه نیست، کاری است کارستان.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت   توسط برگ  | 

نمی دونم کارها چطور پیش خواهد رفت. انشاءاله که همه چیز خوب می شه.

یک کتاب گرفتم: داستایفسکی از آقای کریم مجتهدی. جالب است که ببینیم یکی از اهالی فلسفه در مورد داستایفسکی چطور فکر می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت   توسط برگ  | 

میگه که چرا مثل حزب الهی ها در مورد خرمشهر نوشتی؟ آخه آدم به همه چیز هم که اعتراض داشته باشه، واسه این که چند تا ابله همه اش از جنگ، خاطراتش و شهداش جوری حرف میزنن که انگار ارث باباشونه، واقعیت رو از دریچه چشم اونا نگاه نمی کنه. این حضرات انگار حق دارن همه چیز رو اونجوری تعریف کنن که خودشون می خوان و اینقدر تکرارش کنن، اینقدر تکرارش کنن که حال همه به هم بخوره،

هرکی هر چی می خواد بگه، سال ۵۹ که صدام به ایران حمله کردُ یک مشت جوان کم سن و سال رفتن، جونشون و زندگیشونو گذاشتن وسط و ایران رو بالاخره نجات دادن. همونطوری که در طول تاریخ بوده. من ازشون ممنونم. هر کی هر چی میخواد بگه.

بعد از فتح خرمشهر  ما خاک خودمون رو پس گرفته بودیم و در حقیقت جنگ تموم شده بود. حالا این که نخواستند غرامتی رو که عربستان پیشنهاد داده بود به ما بدهد بپذیرند، و این که خواستند جنگ رو ادامه بدهند، دیگه به خاطر عوضی بودن صدام نبود، ایران بود که باعث شد بالاخره در این جنگ هیچ کس پیروز نشه و در حالت "نه صلح، نه جنگ" همه چیز تموم بشه. حالا توی ایران ما هر چقدر دلمون بخواد میتونیم بگیم که ما توی جنگ بَرَنده شدیم، از لحاظ بین المللی که این طور نبود.

خوب، حالامن نباید بگم که نسبت به آنها که به هر قیمت خاک وطنم را نجات دادند چه حسی دارم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط برگ  | 

مدتی بود نمی تونستم مطلب جدید اینجا بگذارم، از روز ۳ خرداد. کلی بد و بیراه بار بلاگفا کردم که درست از روز آزادی خرمشهر تصمیم گرفته خراب بشه! بعد معلوم شد کامپیوتر خودم اشکال داشته:( البته ببخشید، رایانه خودم اشکال داشته خلاصه، این قضیه باعث شد که نتونستم روز آزادی خرمشهر بگویم گر چه متاسفانه پایم تا امروز به استان خوزستان نرسیده ولی خیلی مخلص این استانم. این مطلب را در مورد خرمشهر نوشته بودم:

هموطنان عزیز توجه فرمائید

هموطنان عزیز توجه فرمائید

خونین شهر، شهر خون آزاد شد.

 

احساس می کنم به همه آنها مدیونم. وطنم را، هستی ام را مدیونم. احساس می

کنم آدمهای بزرگی بودند که بی هیچ ادعایی، بی هیچ سر و صدایی تمام  تلاششان را کردند و مُردند... با آگاهی تمام کشته شدند تا ایران بماند.

 

 

و آنچه ما می بینیم این است که در این مملکت چقدر راحت همه مفاهیم ارزشمند به  ابتذال کشیده می شود...3/3/87

 

 

 

 

این مطلب را دیروز (سوم خرداد)نوشته بودم ولی هر کار کردم نتوانستم برای بلاگفا بفرستم. دیروز کلی نوحه "ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته/ خون یارانت پرثمر گشته" را گذاشتند. احساساتم با شنیدن این نوحه بدجوری به هم می ریزد. برای من امروز دیگر نام "محمد جهان آرا" با نام "خرمشهر"  عمیقا پیوند خورده است. فکر می کنم خیلی به این آدم مدیونم.

 

 

آه و واویلا... کو جهان آرا... نور چشم ما...

4/3/87

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

نمی دونم بالاخره می تونم چیزی اینجا بنویسم یا نه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

تا ریشه در آب است امید ثمری هست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

سایه ایران است و من نمی دانم که می توانم او را ببینم یا نه... فکرش را بکن! پریشب فاطی خانم هم آمده بودند کنسرت آقای لطفی، ولی من به عقلم نرسید به او بگویم که اگر می شود سایه را ببینیم. نمی دونم اون موقع که حواس مردم را بهشان می داده اند من کجا بوده ام ):

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

به برکت مامور معروفی که در پشت ستاره اش قلبی از طلا داره یک بلیط کنسرت برای دیشب پیدا کردم و رفتم. شاید بعد راجع بهش حرف بزنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

برنامه آقای لطفی امروز بود! ولی با برنامه رادیوفرهنگ اصلا قابل مقایسه نبود. خودمونیم، آقای لطفی چه تبلیغاتی برای خودش راه انداخته!

 

صفار هرندی چه زر مفتی زده که ایرانیها کتابخوان هستند چون نمایشگاه کتاب خیلی شلوغ بوده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

چه بگویم؟ سخنی نیست...

 

شاید هم هست، نمی توانم درست بگویم، چون بو و مزه حرفها و نق نقهای همیشگی را پیدا می کند.

بلیط کنسرت آقای لطفی را پیدا نکرده ام و شاکی ام. خوشبختانه سی دی آن حاضر است و لابد سریع توزیع می شود.

 دیروز آقای لطفی چه برنامه شورانگیزی داشت در رادیو فرهنگ. خیلی حال داد. مثل این که فردا بعدازظهر در شبکه ۲ تلوزیون برنامه دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

از CD "سوگواران خاموش" خیلی خوشم آمده. هم از موسیقی آن و هم از انتخاب اشعارش. از صدا و تسلط "علیرضا قربانی" هم که همیشه خیلی خوشم میامد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

 ۱. تمام موجودات، اعم از گیاهان، جانوران و انسانها، برای تغذیه خود به موجودات دیگر آسیب می رسانند یا آنها را از بین می برند به جز زنبور عسل.

۲. عسل ضد باکتری است و در طی قرنهای گذشته، مثلا در جنگ جهانی اول، به عنوان یک دارو برای درمان جراحات به کار می رفته است. برای این منظور روی زخم را کاملا با عسل می پوشانده اند. 

خاصیت ضد باکتریایی عسل به گلهایی که زنبور برای تهیه عسل از آن تغذیه کرده است بستگی دارد، در مناسبترین نوع آن زخمها پس از سه روز درمان یافته اند.

 عسل تهیه شده در کردستان ایران از جمله نمونه هایی است که توانایی درمانی بالایی دارند.

نقل از برنامه رادیو فرهنگ، ساعت ۷ بعد از ظهر هفتم اردیبهشت ۱۳۷۸

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

عجب وبلاگی! چه آدم عجیبی...  آرشیو را هم خواندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

چرا حتی با خودم رودرواسی دارم؟  او کیست که  در درون من زندگی می کند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

انگار ابرها دارن میرن کنار و آسمون دوباره آفتابی شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

دریاست قطره ای که به دریا رسیده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

به من تنگ کرده جهان جای را
 از این بیشه بیرون کشم پای را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

تا حالا شنیده بودیم که اگه یکی حلالزاده باشه، وقتی پشت سرش حرف بزنن سر و کله اش پیدا می شه، اما نمی دونستم که CD هم حلالزاده و حرامزاده داره!

امروز در شورا اولین جلسه بعد عید بود و من یک "بال در بال" عیدی گرفتم:) این CD همان شب شعری است که دیروز اینجا در موردش حرف زده بودم. خلاصه معلوم شد که "بال در بال" هم حلالزاده است

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
 که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم
 ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
 تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
 صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین
 عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
 همه مرغان هم آواز پرکنده شدند
 آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم
 شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
 کی بود باز که شوری به جهان درفکنم
 نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟
 من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم 

 
فکر کنم سایه این شعر را برای آقای لطفی گفته باشد. در شعر اشاره ای کرده و در شب شعر خوانی اش در آلمان که لطفی ساز می زند، این اولین شعری است که سایه می خواند. به نظرم شاه بیت این است: چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی / من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

چند روزی است که اصلا حال و حوصله ندارم. نمی دانم کی یاد می گیرم که "رفاقت"، به آن معنایی که من از آن می فهمم، دیگر خریداری ندارد؟ امیدوارم بالاخره بفهمم که مستعجل به سر درآید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

بود آیا که در میکده ها بگشایند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

دارم فکر می کنم این ره که در زندگیم رفته ام، به ترکستان بوده است. مرتب این شعر شاملو را به یاد می آورم: بیابان/ خسته، لب بسته، نفس بشکسته/ در هذیان گرم مه/ عرق می ریزدش آهسته/ از هر بند

 چرا باور نمی کنم که به پایان رسیده ام؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

هفت سین در کاخ سفید دیگه نوبره!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

امروز ۱۴۰۸ را دیدم. نمی دونم چطوری در جشنواره فجر از طرف تماشاگران به عنوان بهترین فیلم انتخاب شده؟

آخر چطور این جناب حمیدی مقدم می توانست با آقای جیرانی به عنوان فرهیختگان سینمای ایران! بنشینند و راجع به چنین فیلمی با جدیت تمام حرف بزنند؟ البته سینما ۴ را که حمیدی مقدم راه ببرد، باید هم چنین انتخاب فیلمی و چنین تفسیرهایی داشته باشد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما

کوه ما سینه ما، ناخن ما تیشه ما

بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم

اشک ما باده ما، دیده ما شیشه ما

عشق شیری ست قوی پنجه و می گوید فاش

هر که از جان گذرد، بگذرد از بیشه ما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

سال نو شد ولی من هنوز کهنه ام...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت   توسط برگ  | 

رفتم وبلاگ پرستو خانم دوکوهکی را خواندم و دیدم که برای دیدن خانواده اش برگشته است و رای هم می دهد.  یک لینک هم به قاف داده بود که با آن هم موافق بودم. خودم هم به دلیلی مشابه (البته کمی بدبینانه تر) رفتم و به یاران خاتمی رای دادم. آق بهمن به این یادداشت لینک داده بود که به نظرم خیلی حرفهای درستی در آن مطرح شده است.

قاف به شعر خوبی از خانم مومنی در وبلاگ خواب زمستانی لینک داده بود. یک شعر سکسی هم آنجا پیدا کردم. 

خلاصه، وبگردی خوبی بود،خوش گذشت...

 

جالب است که به واسطه خواندن این وبلاگها و چند وبلاگ دیگر مثل فل سفه و آق بهمن ، حس می کنم که نویسندگان آنها را می شناسم، حس می کنم زندگی و وضعیتشان برایم مهم است. مثلا از این که خانم دوکوهکی و آقای دارالشفایی از این موقعیت بد سیاسی که کار مطبوعاتی درست و حسابی نمی توان کرد، استفاده کرده اند و رفته اند درس بخوانند،خوشحالم. یا از جوری که آقای حنایی کاشانی وقتشان را می گذرانند، خیلی خوشم می آید. فکر می کنم زمان که در هر صورت می گذرد، پس بهتر است سعی کنیم به وضع درست و خوبی بگذرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت   توسط برگ  | 

 

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید   حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

...

نمی خورید زمانی غم وفاداران   ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت   توسط برگ  |