در تهران، اینجور موقعها کافی بود بروم و چند صفحه ای گلستان بخوانم یا چند بیتی از عطار... کافی بود با چند دوست دور هم بنشینیم، دور میزی که یک پایه اش لق بود و باید تمام وقت مواظب بودیم که استکانها را چپه نکنیم. و بخندیم و گریه کنیم و بخندیم... گور بابای دنیا...
ولی الان چه باید بکنم تا یادم بیاید که بوده ام، که زمانی بدون ادبیات نمیتوانستم زندگی کنم، که عرفان اسلامی-ایرانی تمام زندگی ام بود... انالحق؟ این دفتر خالی تا چند،تا چند ورق خواهد خورد؟ احساس حقارت میکنم. خدایا، تا کی؟
الان هم با دیدن یک فیلم مستند در مورد صوفیانی ساکن ونکور و لندن فیلم یاد هندوستان کرد. آنها هم از مولانا میگفتند، از رومی. آه خدایا... میان ماه من تا ماه گردون...



