هنوز زنده ام.
الان یادداشت قبلی ام را دوباره خواندم. یادداشتهای دیگران را هم. من هم از بیماری می ترسیدم ولی زمانی آمد که مجبور شدم بپذیرم که بیمارم. سخت بود ولی تا اینجایش را که ایستاده ام. بقیه اش را هم خدا کریم است...
هنوز زنده ام.
الان یادداشت قبلی ام را دوباره خواندم. یادداشتهای دیگران را هم. من هم از بیماری می ترسیدم ولی زمانی آمد که مجبور شدم بپذیرم که بیمارم. سخت بود ولی تا اینجایش را که ایستاده ام. بقیه اش را هم خدا کریم است...
امروز خیلی خوب بود. آدم وقتی می فهمد که دیگران چقدر دوستش دارند و حاضرند در صورت لزوم حمایتش کنند، آرام می شود.
چقد این دو زن را دوست دارم. در حقیقت آن سه زن بودند ولی یکیشان آرام و باسختی با سرطان مبارزه کرد و درگذشت. امیدوارم این دو زن بمانند. نمی دانم آدم چقدر طاقت دارد ولی می دانم این همه در طاقت همه نیست، کاری است کارستان.
یک کتاب گرفتم: داستایفسکی از آقای کریم مجتهدی. جالب است که ببینیم یکی از اهالی فلسفه در مورد داستایفسکی چطور فکر می کند.
هرکی هر چی می خواد بگه، سال ۵۹ که صدام به ایران حمله کردُ یک مشت جوان کم سن و سال رفتن، جونشون و زندگیشونو گذاشتن وسط و ایران رو بالاخره نجات دادن. همونطوری که در طول تاریخ بوده. من ازشون ممنونم. هر کی هر چی میخواد بگه.
بعد از فتح خرمشهر ما خاک خودمون رو پس گرفته بودیم و در حقیقت جنگ تموم شده بود. حالا این که نخواستند غرامتی رو که عربستان پیشنهاد داده بود به ما بدهد بپذیرند، و این که خواستند جنگ رو ادامه بدهند، دیگه به خاطر عوضی بودن صدام نبود، ایران بود که باعث شد بالاخره در این جنگ هیچ کس پیروز نشه و در حالت "نه صلح، نه جنگ" همه چیز تموم بشه. حالا توی ایران ما هر چقدر دلمون بخواد میتونیم بگیم که ما توی جنگ بَرَنده شدیم، از لحاظ بین المللی که این طور نبود.
خوب، حالامن نباید بگم که نسبت به آنها که به هر قیمت خاک وطنم را نجات دادند چه حسی دارم؟
هموطنان عزیز توجه فرمائید
هموطنان عزیز توجه فرمائید
خونین شهر، شهر خون آزاد شد.
احساس می کنم به همه آنها مدیونم. وطنم را، هستی ام را مدیونم. احساس می
کنم آدمهای بزرگی بودند که بی هیچ ادعایی، بی هیچ سر و صدایی تمام تلاششان را کردند و مُردند... با آگاهی تمام کشته شدند تا ایران بماند.
و آنچه ما می بینیم این است که در این مملکت چقدر راحت همه مفاهیم ارزشمند به ابتذال کشیده می شود...3/3/87
این مطلب را دیروز (سوم خرداد)نوشته بودم ولی هر کار کردم نتوانستم برای بلاگفا بفرستم. دیروز کلی نوحه "ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته/ خون یارانت پرثمر گشته" را گذاشتند. احساساتم با شنیدن این نوحه بدجوری به هم می ریزد. برای من امروز دیگر نام "محمد جهان آرا" با نام "خرمشهر" عمیقا پیوند خورده است. فکر می کنم خیلی به این آدم مدیونم.
آه و واویلا... کو جهان آرا... نور چشم ما...
4/3/87
صفار هرندی چه زر مفتی زده که ایرانیها کتابخوان هستند چون نمایشگاه کتاب خیلی شلوغ بوده!
شاید هم هست، نمی توانم درست بگویم، چون بو و مزه حرفها و نق نقهای همیشگی را پیدا می کند.
بلیط کنسرت آقای لطفی را پیدا نکرده ام و شاکی ام. خوشبختانه سی دی آن حاضر است و لابد سریع توزیع می شود.
دیروز آقای لطفی چه برنامه شورانگیزی داشت در رادیو فرهنگ. خیلی حال داد. مثل این که فردا بعدازظهر در شبکه ۲ تلوزیون برنامه دارد.
۲. عسل ضد باکتری است و در طی قرنهای گذشته، مثلا در جنگ جهانی اول، به عنوان یک دارو برای درمان جراحات به کار می رفته است. برای این منظور روی زخم را کاملا با عسل می پوشانده اند.
خاصیت ضد باکتریایی عسل به گلهایی که زنبور برای تهیه عسل از آن تغذیه کرده است بستگی دارد، در مناسبترین نوع آن زخمها پس از سه روز درمان یافته اند.
عسل تهیه شده در کردستان ایران از جمله نمونه هایی است که توانایی درمانی بالایی دارند.
نقل از برنامه رادیو فرهنگ، ساعت ۷ بعد از ظهر هفتم اردیبهشت ۱۳۷۸
عجب وبلاگی! چه آدم عجیبی... آرشیو را هم خواندم.
عشق به ديگري ضرورت نيست،حادثه است.
عشق به وطن ضرورت است،نه حادثه.
عشق به خدا تركيبي ست از ضرورت و حادثه.
چرا حتی با خودم رودرواسی دارم؟ او کیست که در درون من زندگی می کند؟
انگار ابرها دارن میرن کنار و آسمون دوباره آفتابی شده ![]()
به من تنگ کرده جهان جای را
از این بیشه بیرون کشم پای را
امروز در شورا اولین جلسه بعد عید بود و من یک "بال در بال" عیدی گرفتم:) این CD همان شب شعری است که دیروز اینجا در موردش حرف زده بودم. خلاصه معلوم شد که "بال در بال" هم حلالزاده است![]()
چند روزی است که اصلا حال و حوصله ندارم. نمی دانم کی یاد می گیرم که "رفاقت"، به آن معنایی که من از آن می فهمم، دیگر خریداری ندارد؟ امیدوارم بالاخره بفهمم که مستعجل به سر درآید.
دارم فکر می کنم این ره که در زندگیم رفته ام، به ترکستان بوده است. مرتب این شعر شاملو را به یاد می آورم: بیابان/ خسته، لب بسته، نفس بشکسته/ در هذیان گرم مه/ عرق می ریزدش آهسته/ از هر بند
چرا باور نمی کنم که به پایان رسیده ام؟
آخر چطور این جناب حمیدی مقدم می توانست با آقای جیرانی به عنوان فرهیختگان سینمای ایران! بنشینند و راجع به چنین فیلمی با جدیت تمام حرف بزنند؟ البته سینما ۴ را که حمیدی مقدم راه ببرد، باید هم چنین انتخاب فیلمی و چنین تفسیرهایی داشته باشد.
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما
کوه ما سینه ما، ناخن ما تیشه ما
بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما، دیده ما شیشه ما
عشق شیری ست قوی پنجه و می گوید فاش
هر که از جان گذرد، بگذرد از بیشه ما
قاف به شعر خوبی از خانم مومنی در وبلاگ خواب زمستانی لینک داده بود. یک شعر سکسی هم آنجا پیدا کردم.
خلاصه، وبگردی خوبی بود،خوش گذشت...
جالب است که به واسطه خواندن این وبلاگها و چند وبلاگ دیگر مثل فل سفه و آق بهمن ، حس می کنم که نویسندگان آنها را می شناسم، حس می کنم زندگی و وضعیتشان برایم مهم است. مثلا از این که خانم دوکوهکی و آقای دارالشفایی از این موقعیت بد سیاسی که کار مطبوعاتی درست و حسابی نمی توان کرد، استفاده کرده اند و رفته اند درس بخوانند،خوشحالم. یا از جوری که آقای حنایی کاشانی وقتشان را می گذرانند، خیلی خوشم می آید. فکر می کنم زمان که در هر صورت می گذرد، پس بهتر است سعی کنیم به وضع درست و خوبی بگذرد.
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
...
نمی خورید زمانی غم وفاداران ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید